تبليغاتX
جايي براي آزادي، پس آزاد بينديش

جايي براي آزادي، پس آزاد بينديش
دفترچه ای بعد از سالها

مسافری هستم در کابل که مشکلاتی را پشت سر گذاشته و توانسته ام که در این شهر که افراد را با مشکلاتی که دارد می بلعد زندگی کنم.
دلم برای گذشته ام تنگ شده ولی باز هم از زندگی راضی ام.


» تیر 1388
» خرداد 1388
» اردیبهشت 1388
» فروردین 1388
» اسفند 1387
» سالها مي گذرد و ما همچنان در خوابيم
» اندر حكايات شيريني
» كلاس آموزش زلزله
» اولين پيك نيك سال 88
» فساد تا كجا ؟!
» حقوق مساوي
» اعلام نتايج كنكور و خوشي ها و ناراحتي هاي آن !!!
» مزار شريف و ميله گل سرخ ...
» سفری در راه است!
» بعد از سالها

سالها مي گذرد و ما همچنان در خوابيم دوشنبه پانزدهم تیر 1388

پارسال همين روز بود كه مراسمي داشتيم در سر كار همه با خانواده شركت كرده بودند و من تنها در اين بين بودم و دلم هر لحظه براي پدر و مادرم بيشتر تنگ مي شد چرا كه روز پدر بود و همه دور هم خوش بودند ولي من تنهاتر از هميشه.

در گوشه اي قدم مي زدم و شماره اي را دائم تكرار مي كردم تا شايد كه جواب بدهد ولي انگار كه مي بايستي من همين طور تنها مي ماندم. آري آن شب حتي نتوانستم كه به خانه زنگ بزنم و با اعضاي خانواده ام حرف بزنم تا شايد اندكي از اين تنهايي كاسته مي شد.

فرداي آن شب بود كه خودم را خيلي تنها احساس كردم، اول شب كه با يكي از آشناهايم در ايران حرف مي زدم قضيه شب قبل را تعريف كردم و گفتم كه مي خواهم كه امشب با خانه حرف بزنم ولي مانع من شد و گفت كه بهتر است كه امشب هم زنگ نزني، متوجه حرفش درست نشدم چرايش را هم نپرسيدم. گفتم شايد دارد با من شوخي مي كند.

شماره خانه را گرفتم و خواهرم گوشي را برداشت:

سلام آبجي خوبي

سلام خوبم تو چطوري

من هم خوبم، راستي ديشب هر كاري كردم زنگ بزنم نشد.

چرا نشد. ولي كاش ديشب زنگ ميزدي، الان براي زنگ زدن دير شده

آره مي دونم روز پدر گذشته، ولي چي كار كنم هر كاري كردم نشد.

(صداي گريه اي را شنيدم) خواهرم گوشي را به مادرم داد و گفت كه با مامان حرف بزن

سلام چطوري مادر من خوبي

سلام اسماعيل جان، ما خوبيم، خودت چطوري

بد نيستم، پدرم كجاست مي خوام با اون حرف بزنم

پدرت خانه همسايه است آنجا مراسم است.

ببين اسماعيل مي خوام كه بهت چيزي بگم فقط ناراحت نشي، قول بده كه ناراحت نميشي؟

چي شده مامان بگو من قول ميدم كه ناراحت نشم.

ببين ديشب پدر بزرگت فوت كرد

آنجا بود كه بغض تمام گلويم را گرفت و با مادرم خداحافظي كردم و ديگر به تنهايي ام لعنت فرستادم، آنجا بود كه كاملاً تنهايي را احساس كردم و رفتم گوشه اي تا به تنهايي خود بيفزايم.

تا هنوز هم آن شب يادم است تمام لحظات از جشن تا پايان تلفن. چند روز پيش يك عكس از پدر بزرگم به دستم رسيد كه خاطرات آن شب را دوباره تازه كرد. خيلي دلم مي خواست كه امسال را كنار خانواده باشم ولي مشكلات اجازه اين را كار نداد، مثل اينكه بايد باز هم در تنهايي، خود باشم و براي آنها سلامتي از خداي خود بخواهم.


اندر حكايات شيريني سه شنبه دوازدهم خرداد 1388

نمي دانستيم كه شيريني گرفتن از كسي اينقدر درد سر دارد چون بعضي جاها بايد معلوم بشه كه ميزبان كيه و ميهمان كيست؟!

معمولاً رسم است كه كسي كاري را پيدا مي كنه با دريافت اولين معاش خود به دوستانش شيريني ميده، اما چشم تون روز بد نبينه.

امروز بعد از روزها يكي از هم صنفي ها كه كاري را پيدا كرده بود خواست كه شيريني اولين معاش خود را به ما بده و ما را دعوت كرد به كافه ترياي دانشگاه، سفارش برگر داد و ما هم منتظر تا بيايد. هنوز هم باورمان نمي شد كه اون داره اين كار را مي كند. آمد و بعد از نوش جان كردن برگر و چاي بحث هايي از اطراف كرديم و حوس آيس كريم (بستني) كرديم.

حالا كي ميره اون را بياره خدا مي داند چون ميزبان ما ديگه گوشش بدهكار اين حرفا نبود و مي گفت كه پولي براش نمونده. تمام حرفهاي بقيه روي اين بود كه اينجانب برم و بگيرم آن هم به خاطر اينكه من مرد بودم و آنها آره ديگه خانم. آخه يكي نيست به اينها بگه اگه پول نداري چرا مياي دعوت مي كني (هر كي خربوزه ميخوره پاي لرزش هم مي شينه).

يك ساعت تمام بحث بر روي اينكه كي ميره آيسكريم مي خره ادامه داشت و كلي هم سر و صدا بالا گرفته بود و توجه همه هم به طرف ما.

اينجاست كه مي گويند خداوند روزي رسان است!

ديگه داشتيم از نااميد مي شديم كه يكي از همكلاسي ها آمد و ما را ديد كه پشت ميز خالي نشستيم و بحث مي كنيم. تصميم بر آن شد كه سر اون بخريم و شروع كرديم به غيرتي كردن اون و تلاشهاي موفقيت آميز بود و ما هم از آنجا بي نصيب بيرون نيامديم.

خوب حالا معلوم نشد كه ميزبان كي بود و ميهمان كي

پي نوشت:

برگر: يكي از رايج ترين خوردني ها در كابل كه متشكل از كچالوي سرخ شده و كالباس، تخم مرغ آب پز و يك سري سبزيجات كه لاي نان  مي پيچند و مي خورند كه در اينجا خيلي طرف دار دارد.

جنگ سر آيسكريم 10 افغانگي بود كه همش مي شد 40 افغاني، ولي امان از نداري خانمها.



كلاس آموزش زلزله پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388

منتظر استاد بوديم كه بياد درس را شروع كنه؛ همه سرشون توي جزوه ها بود جز من و چندتاي ديگه چون قرار بود كه درس هاي گذشته را بپرسه من مثل هميشه بي خيال اون مضمون بودم چون نظرياتم براي خودم بيشتر ارزش داشت. مدتي گذشت كه يكي ديگر از استاد ها آمد و گفت كه بريد سالن كنفرانس الان درس نداريد.

همه مانده بوديم كه چه خبر است كه يكي بين راه گفت كه برنامه آموزش زلزله است و فكر كردم كه مثل همان چيزهايي است كه در ايران بهمون گفته بودند. رفتم بالاي بالا و يك جاي خوب را انتخاب كردم براي نشستن و موضوع شروع شد.

يكي از مهندسيني كه نمي دانم مهندسي چي داشت آمد و شروع كرد به حرف زدن و تعريف حوادث طبيعي و اين چيزها. مدتي كه گذشت ديدم يك سري فرم بين بچه ها توزيع شد و بعد از آن هم تصوير از بچه ها و عكس و غيره.

زودي فهميدم كه چه خبره، بله آنها از موسسات خارجي پول گرفته بودند كه به يك سري از اقشار جامعه آموزش مقابله با زلزله را بدن ولي دريغ از اطلاعات مفيد همش ماست مالي بود. همه داشتن مي رفتن دوستام به من گفتن كه بريم ولي من گفتم كه نه من مي خوام كه سوال كنم و تا آخرش هستم. بوديم كه همان طوري كه فكر مي كردم وسط اسلايدها گفتن كه بحث تمام شده و مي تونيد كه سوال كنيد. همان اول دستم را بلند كردم كه چيزهايي را كه نگفته بودند را سوال كردم و ديدم كه بله چند نفره دارن با هم جواب ميدن يكي كه خيلي ناراحت شده بود آمد پيشم و شروع كرد به توجيح كردن.

بالاخره قرار شد كه سافت مطالب را بهم بدن و من دوباره برم همه را ارزيابي كنم ( چه مهندسيني).


پي نوشت:

اون ساعت ثقافت اسلامي (تعليمات ديني) داشتيم.

اين مدل كلاسها يا به قول اينجا وركشاپ ها در اينجا زياد است كه با عكس و فيلم سر خارجي ها را كلاه ميزارن اي كاش كمي هم نظارت بود تا براي همه مفيد باشه.



اولين پيك نيك سال 88 جمعه چهارم اردیبهشت 1388

مدت زيادي بود كه با بچه ها بيرون نرفته بوديم خيلي دلمان براي با هم بودن تنگ شده بود، از اوايل هفته برنامه اش ريخته شده بود ولي من متاسفانه مثل هميشه آخر هفته بايد سر كار مي بودم.

شب جمعه را با هزار جور خالي بندي كه شده بود تونستم كه مخ يكي از همكارها را بزنم كه به جام بياد سر كار و من بتونم برم خوش گذراني. صبح جمعه به من زنگ زد كه من ساعت 12 مي تونم بيام به جاي تو سر كار اين حرفش خيلي ناراحتم كرد كه چرا من نمي تونم برم بيرون خوب ديگه اينجاست كه ميگن در نااميدي بسي اميد است. همان وقت بود كه رفتم سر كار و شروع كردم به كار و تند تند كارم را تمام كردم كه ساعت شد 11:30 و از همانجا زدم بيرون و با دوستام تماس گرفتم كه كجا هستند و رفتم پيش آنها.

آنجا بود كه براي همه يك چهره جديد در بين شان ظاهر شد بله اون من بودم كه خيلي ها فكر مي كردن كه من نيستم ولي من بودم. اول كاري رفتم فوتبال با بچه ها بعد از چند دقيقه كاملاً به لح لح زدن افتاده بودم چون خيلي وفت بود كه ورزش را گذاشته بودم كنار.

بعد از ناهار و نوش جان كردن چاي و كمي هم پر بازي و استفاده از محيط زيبا تصميم گرفتيم كه برگرديم.

حركت كرديم و من آمدم دوباره سر كار و ديدم كه بله هنوز از زماني كه رفتم و تا آمدنم هيچ كاري نشده و اون بنده خدا هم تا اون زمان بيكار بوده و از ديدن من هم خوشحال شد و با كسب اجازه از بنده تصميم گرفت كه بره خونه.

من هم تا ساعت 10 شب سر كار بودم و كارهام را تمام كردم.


پي نوشت ها:

اگه آدم كمي فكرش را به كار بندازه مي تونه با برنامه ريزي درست به همه كارهاش برسه. من را جو بيرون رفتن گرفته بود بدون اينكه حواسم را جمع كنم و به تنهايي كارهام را انجام بدم

اين گردش به مناسبت عروسي يكي از دوستا بود كه مي خواستيم در يك جمع جداي دوستانه باشه


فساد تا كجا ؟! پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388

تو 2 روز چطور ميشه نظر 60 وكيل را خريد ؟

من ماندم كه چطوري ميشه اين قدر فعال بود خدايش ما افغاني ها چه كارهاي مشكلي را انجام ميديم‌ !

-------------------

چند روز پيش وزير اطلاعات و فرهنگ ما در راي گيري براي استيضاح داراي 70 راي مخالف بود ولي چون جو شورا خراب شد راي گيري به 2 روز بعد افتاد.

ولي ولي ولي خدا ميدانه كه تو اين يك روزي كه در بين بود چه اتفاقي افتاد كه راي هاي مخالف به 5 رسيد

شما خودتان حدس بزنيد كه كشور ما چقدر حرفه اي كار ميكنه حتي در فساد اداري !!!


حقوق مساوي چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388

جديداً خانم ها حق مساوي مي خواهند در افغانستان !

حق مساوي را معني كنيد؟

ندانسته حق را خواستن يعني چي؟


پي نوشتها:

جديداً قانون احوال شخصيه اهل تشيع افغانستان سر و صداي زيادي در كشور كرده كه عده اي ندانسته و نخوانده بر عليه آن سر و صدا كردن


اعلام نتايج كنكور و خوشي ها و ناراحتي هاي آن !!! چهارشنبه پنجم فروردین 1388

روز دوم سال نو بود كه با خبر شدم كه نتايج كانكور اعلان شده و رفتم تمام شهر را گشتم ولي دريغ از يك كافي نت باز، يك جايي را بالاخره پيدا كردم وقتي كه سايت را باز كردم ديدم كه بله مثل سال قبل سايت به دليل مراجعه زياد خراب شده.( هر چند كه 3 سرور براي اعلان نتايج قرار داده بودند) دست از پا دراز تر برگشتم خانه و همه منتظر بودند كه بگم من چي ميگم من هم گفتم كه رفتم و سايت را ديدم ولي براي گفتن نتيجه يكي از اقوامم شيريني خواستم هر كاري كردن چيزي نگفتم، يعني چيزي براي گفتن نداشتم تا اينكه بالاخره راستش را گفتم و آه سردي تمام فضا را در بر گرفت.

فردا صبح هم كه رفتم همان آش بود همان كاسه، سايت هنوز هم خراب بود، پشت دروازه هاي كافي نت افرادي بودند كه با هزار و يك دلهره و استرس منتظر بودند كه بدانند كه چي شده آيا قبول شدن يا نه، يكي مي گفت كه من حتماً قبول ميشم با بهترين نتيجه، يكي ديگر ميگفت من فقط قبول بشم برام مهم نيست كه چي بخونم فقط برم دانشگاه. هر كس يك نظري ميداد.

بعد از ظهر كه دوباره رفتم كافي نت بله سايت درست شده بود و پشت هر سيستم را كه ميديدي چند جوان نشسته و دارن نتايج را نگاه ميكنند، با هزار زحمت تونستم كه يك سيستم خالي را پيدا كنم و برم سايت را باز كنم بله نتايج آمده بود، شماره ها را كه وارد كردم ديدم اولي قبول شده در هان مزار، دومي هم قبول شده در مزار، سومي بي نتيجه مانده و ...

شب در بلخ (يكي از ولسوالي ها ولايت بلخ) ميهمان بودم در بين راه زنگ زدم و نتايج را گفتم كه تلفن قطع شد برام تازه گي نداشت چون در اون روزها يك چيز طبيعي بود، در بين راه يكي زنگ زود و گفت كه به فلاني چي گفتي؟ من هم گفتم كه قبول شده، گفت كه بعد از زنگ تو داره يك سره گريه مي كنه، داشتم از تعجب شاخ در مياوردم كه چرا گريه، يكي ديگر را سوال كردم گفت اون هم داره گريه مي كنه ديگه خيلي برام تعجب داشت. به هر ميهماني كه تمام شد پس برگشتم مزار شريف و رفتم خانه فاميل ها ديدم بله چند نفر سفر غم را باز كردن و دارن گريه ميكنند. برام خيلي جالب بود كه چرا چون آنها قبول شده بودند. سوال كه كردم يكي گفت كه من رشته اي را كه قبول شدم دوست ندارم ازش بدم مياد (خب چرا انتخاب كردي)، يكي گفت كه من قبول نشدم (خوب حق داشت)، آن جا بود كه گفتم قربان خدا برم با اين ابراز احساسات تا حالا اين طوري را نديده بودم صورت ها از گريه كبود شده بود.

بحث داغ اون روزها شده بود كانكور و اعلان نتايج آن براي اولين بار بود كه اين واكنش ها را ميديدم نه به بي توجهي خودم نسبت به نتايجم و نه به اينها براستي كه خانم ها خيلي حساس اند.

پ.ن:

نتايج كانكور اول از طريق سايت اعلان ميشود.

از فاميل هاي ما چند نفر شركت كرده بودند كه خانم تشريف داشتن

اين سايت وزات تحصيلات عالي افغانستان است www.mohe.gov.af




مزار شريف و ميله گل سرخ ... چهارشنبه پنجم فروردین 1388


سلام دوستان اميد كه سال خوبي را شروع كرده باشيد.

در پست قبلي گفته بودم كه سفري در راه است، سفر تمام شد ولي نه به اون خوبي كه مي خواستم ولي جدا از هر چيز تجربه ي خوبي بود.

جمعه صبح زود ساعت 2 بود كه از خواب بلند شدم و آمادگي رفتن را گرفتم ولي كه به جاي اتوبوس ها رسيدم شنيدم كه بسي كه قرار بود ما با آن بريم ساعت 11 شب حركت كرده و رفته مانده بودم چي كار كنم.

بقيه در ادامه مطلب


ادامه مطلب

سفری در راه است! شنبه بیست و چهارم اسفند 1387

دلم برای یک سفر تنگ است اما نمی دانم که با این همه مشکل چطور کنم. آیا می تونم امسال هم برم یا نه . محلی در سال نو که بیشتر افغان ها دوست دارند که آنجا باشند و مراسم خاص گل سرخ را ببینند.

پارسال خیلی خوش گذشت وقتی که شور مردم را در میله گل سرخ می بینی حس دوستی و برابری بین همه بسیار خوشحال کننده است. آتش بازی شب اول سال نو

وقتی که اینها یادم میاد خدا باز هم می خوام که برم

ولی باید دید که تا جمعه چی پیش میاد.

پ.ن:

گل سرخ مراسم سنتی مردم کشور ماست که در آن در روز اول سال نو برگزار می شود.


بعد از سالها شنبه بیست و چهارم اسفند 1387

سلام بعد از سالها می خواهم که باز هم بنویسم. آخرین دفتری را که داشتم چند وقت پیش حذف کردم ولی باز هم دلم سوخت براش. از یک طرف از دیدنش ناراحت می شدم و از طرفی هم ...

می نویسم برای دل خودم برای آنچه که می خواهم روزی باز بخوانم و تکرارش خاطراتش برایم یادآوری باشد از گذشته.

 


» مهر هشتم
» نوشته های یک دوست
» اکارینا
» انجمن اينترنتي افغانستان آزاد
» دانشجويان افغانستاني دانشگاه مشهد
» دانشجويان افغانستاني دانشگاه قم
» دانشجويان افغانستاني دانشگاه تهران
» مجمع فرهنگي دانشجويان افغانستان
» قالب وبلاگ
RSS 2.0

Designed By Esmail