پارسال همين روز بود كه مراسمي داشتيم در سر كار همه با خانواده شركت كرده بودند و من تنها در اين بين بودم و دلم هر لحظه براي پدر و مادرم بيشتر تنگ مي شد چرا كه روز پدر بود و همه دور هم خوش بودند ولي من تنهاتر از هميشه.
در گوشه اي قدم مي زدم و شماره اي را دائم تكرار مي كردم تا شايد كه جواب بدهد ولي انگار كه مي بايستي من همين طور تنها مي ماندم. آري آن شب حتي نتوانستم كه به خانه زنگ بزنم و با اعضاي خانواده ام حرف بزنم تا شايد اندكي از اين تنهايي كاسته مي شد.
فرداي آن شب بود كه خودم را خيلي تنها احساس كردم، اول شب كه با يكي از آشناهايم در ايران حرف مي زدم قضيه شب قبل را تعريف كردم و گفتم كه مي خواهم كه امشب با خانه حرف بزنم ولي مانع من شد و گفت كه بهتر است كه امشب هم زنگ نزني، متوجه حرفش درست نشدم چرايش را هم نپرسيدم. گفتم شايد دارد با من شوخي مي كند.
شماره خانه را گرفتم و خواهرم گوشي را برداشت:
سلام آبجي خوبي
سلام خوبم تو چطوري
من هم خوبم، راستي ديشب هر كاري كردم زنگ بزنم نشد.
چرا نشد. ولي كاش ديشب زنگ ميزدي، الان براي زنگ زدن دير شده
آره مي دونم روز پدر گذشته، ولي چي كار كنم هر كاري كردم نشد.
(صداي گريه اي را شنيدم) خواهرم گوشي را به مادرم داد و گفت كه با مامان حرف بزن
سلام چطوري مادر من خوبي
سلام اسماعيل جان، ما خوبيم، خودت چطوري
بد نيستم، پدرم كجاست مي خوام با اون حرف بزنم
پدرت خانه همسايه است آنجا مراسم است.
ببين اسماعيل مي خوام كه بهت چيزي بگم فقط ناراحت نشي، قول بده كه ناراحت نميشي؟
چي شده مامان بگو من قول ميدم كه ناراحت نشم.
ببين ديشب پدر بزرگت فوت كرد
آنجا بود كه بغض تمام گلويم را گرفت و با مادرم خداحافظي كردم و ديگر به تنهايي ام لعنت فرستادم، آنجا بود كه كاملاً تنهايي را احساس كردم و رفتم گوشه اي تا به تنهايي خود بيفزايم.
تا هنوز هم آن شب يادم است تمام لحظات از جشن تا پايان تلفن. چند روز پيش يك عكس از پدر بزرگم به دستم رسيد كه خاطرات آن شب را دوباره تازه كرد. خيلي دلم مي خواست كه امسال را كنار خانواده باشم ولي مشكلات اجازه اين را كار نداد، مثل اينكه بايد باز هم در تنهايي، خود باشم و براي آنها سلامتي از خداي خود بخواهم.